
تو را پشت سر میگذارم
می گریزم
از واقعیتی که در برم گرفته.
انگار برای بودن باید رفت،
و منتظر اتفاقی بود که هیچگاه نمی افتد.
کاش همین اتفاق نصفه نیمه هم نمی افتاد
و من سوار قایقی می شدم که غرق می شد ،
اگر صدایم نمی کردی ....
و کاش صدا نمی کردی
حالا از دوردست
تنها از دوردست، دوستت دارم.
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
روشنترین پیراهن را به تن مي كنم اركيده زرد مصنوعي شكوفه مي كند ميان موهايم به خيابان مي زنم به اشيا بيهوده سلام مي كنم به روزنامه هاي خيس و چروكيده كه با باد بازي مي كنند ته سيگارهاي له شده كه آرام آرام طعم دهانها را از ياد مي برند و نيمكتهاي تنها كه ميان برگهاي خيس نشسته اند اينگونه در آفتاب سرد تك تك سلولهايم را با بيهودگي و جمود هوا قسمت مي كنم و شايد سالها بعد گردشي را با تو بياد بياورم در يك روز رنگين كماني با آفتابي كه مليله دوزي شده در موهايم ! 
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

اینکه می دوم و نمی ایستم و می گذرم
نه اینکه سنگدل ام
نه اینکه بی رحم ام
نه اینکه روزمره را از برم
نه !
به خدا نه...
چاره ای نیست
اگر بایستی
اگر از پا بیفتی
زخم ها آنقدر هست که برخواستن را از یادت ببرند...
اینکه می روم
نه اینکه فراموشکارم
نه ...
این رسم و آیین توست که تا هنوز در من جاری ست
این آن است که از من می خواهی
و من برای هرچه از من بخواهی حاضرم...
با این همه
از تو چه پنهان
این روزها حسی رنگ آنچه دلتنگی می خوانندش لحظه ای فکر این عابر خسته را رها نمی کند!
نگاه كن !
این چهار دیوار همان دیوارهای استوار اند که جای تکیه ی دستانت را
هنوز می توان بر دل آنها دید
و این پنجره همان است که با لبخند به روی باران گشودیمش
و ساده اجازه دادیم زیر رگبارش تر شویم
و این عطر ، عطر همان روزهای بی دریغ است
اما در تمام این فضا چیزی کم است
چیزی شبیه نور
شبیه عشق
شبیه تپش
کاش جای حضورت اینگونه خالی نمی ماند...
با این همه
چاره ای نیست!
باید گذشت و گذاشت که بگذرد
نباید ایستاد
بهانه برای فروریختن زیاد است
اما چیزی هست که مرا باز می دارد
از فرويختن! از ايستادن
و هر چه كه هست
اگر چه درون من است
اما رنگ توست!
انگار قطعه ای از روحت در من جا مانده است ...!
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

حكايت عصر يخبندان
همان حكايت قطار نرفته و مقصد يخ زده اي است...
كه قلب منجمدم در حسرت رسيدنش
تنها به گرماي نفسي - كه بالا نمي آيد -
دل خوش است...
خوش !!!!!!
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

نه برای عشق رفته ام
زمین و زمان را فحش میدهم
نه برای رفتنت
اشک خونین میریزم
و
نه مردن
بهتر از نبودنت است...
فقط
نگاه شماتت بار اینه
ازارم میدهد
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

من با کدام دل به تماشا نشسته ام ؟
آسوده
مرگ حیاتم را ؟
من با کدام یارا
در این غبار سنگین
مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟
در انهدام جنگل
در انقراض دریا
در قتل عام ماهی
من با کدام مایه صبوری
فریاد برنداشته ام
ای!....؟
پیکار خیر و شر
کز بامداد روز نخستین
آغاز گشته بود
در این شب بلند به پایان رسیده است
خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست
وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم
بر خاک ریخته ست
در تنگنای دلهره اینک
خاموش و خشمگین به چه کاریم ؟
فریاد های سوخته مان را
در غربت کدام بیابان
از سینه های خسته برآریم ؟
ای کودک نیامده ! ای آرزوی دور
کی چهره می نمایی؟
ای نور مبهمی که نمی بینمت درست
کی پرده می گشایی ؟
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
رگ بارهای اشک ، شوره زار ِ ابدی را باور نمی کند. رگبار ِ اشک ، شوره زار ِ ابدی را بارور نمی کند . رگبار های اشک ، بی حاصل است و کاج ِ سرافراز ِ صلیب چنان پربار است که مریم ِ سوگوار عیسای مصلوب اش را باز نمی شناسد . در انتهای آسمان ِ خالی ، دیواری عظیم فرو ریخته است و فریاد سرگردان تو دیگر به سوی تو باز نخواهد گشت .... 
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
تا نسوزم تا نسوزانم تا مبادا بی هوا خاموش ... پس چگونه بی امان روشن نگه دارم سالها این پاره آتش را در کف دستم ؟ تا بدانم همچنان هستم ؟! 
+ نوشته شده توسط ترنم باران |

زمانه اگر با تو نسازد:
فراموش می کنی،
در کجای این روزهای لعنتی،
عاشقی هنوز!
+ نوشته شده توسط ترنم باران |
به همان سادگی که پوپک وحشتزده ! با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گوید دل ، دیگر در جای خود نیست به همین سادگی ! 
+ نوشته شده توسط ترنم باران |